تبليغاتX
از بعضی چیزها
یادم باشد این بار که میروم فروشگاه، مقدار زیادی نمک بخرم؛ این دست نمک ندارد انگار!
+ نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 2:8 توسط فهیمه

باید کاشفان طلا را خبر کنیم، یا نفت، و جایزه بگذاریم این روزها، برای پیدا کردن "انسان".
+ نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 11:36 توسط فهیمه

چه تنگدست است جهان

هیچ شادی‌ای ندارد

که ارزانی‌ام کند!

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 10:7 توسط فهیمه

به اعداد که رسید، بی‌خیالش شوید. به «هیچ یادت هست چند بار...»، به «این پنجمین دفعه‌ای‌ست که ...»، «آن سه مرتبه‌ی آخر هم من ...»، «دو سِری دیگر هم به خاطر تو ...»، «برای یک بار هم که شده ...» ... رابطه‌تان به اعداد که رسید، فاتحه‌اش را بخوانید، خرمایش را پخش کنید؛ و بروید.

+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 16:22 توسط فهیمه

از نیمی از دنیا بی نصیب است، نیمی از دارایی های دنیا، خوشبختی های دنیا و تمام خوبی های دنیا را ندارد، یا حتی بیشتر از نیم؛

کسی که خواهر ندارد

+ نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 0:39 توسط فهیمه

هواشناسی نیست که بشود تشخیص داد هوای فلان روز آفتابی است مثلا یا ابری. حال و هوای آدم است دیگر. یک روزهایی را با خودت قرار میگذاری خوب شروع کنی، عهد میکنی به هرچه نخواستنی است بی‌محلی کنی و اجازه ندهی افسار اخلاقت را در دست بگیرند. به نیمه های روز که میرسی، آخ، به نیمه های روز که میرسی، میفهمی نخیر، این هم یکی دیگر از آن روزهای لعنتی است. از همان روزها که منتظر نمی‌شوی ببینی می‌خواهند بگویند بالای چشمت ابرو هست یا نه، همین که کسی دهان باز کند کافی است، بی اینکه به حرف‌هایش گوش کنی، راهت را می‌کشی و می‌روی. از آن روزها که در تمام ساعتها و ثانیه‌هایش بغضی هر جا که می‌روی مدام همراهت می‌آید و هر کاری می‌کنی بی‌خیال شود و برود پی کار و زندگی خودش، نمی‌شود، نمی‌رود. آب می‌خوری، نمی‌رود، لبخند می‌زنی، نمی‌رود، نفس عمیق می‌کشی، نمی‌رود. اصلا باید هر چه فحش است را نثار این روزها کرد. حداقل، اگر میشد فهمید کدام روزها قرار است اینطوری باشند، همراه خودت دستمال می‌بردی، مثل روزهای بارانی که چتر.

+ نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 19:29 توسط فهیمه

همان وقتی که اصرار می‌کردم «لطفا کسی چیزی به بابا نگوید» هم می‌دانستم دارم زحمت بی‌خود می‌کشم. حرف‌های مامان نگرانش کرده، می‌آید که کبودی پایم را ببیند؛ هرچند هردو می‌دانیم کم‌طاقت‌تر از آن است که تحمل دیدنش را داشته باشد. هنوز از رنگ بنفش نگذشته‌ایم و به کبودی نرسیده‌ایم که چشم‌هایش را می‌بندد. چشم‌هایش را که باز می‌کند، برایش از اتفاقاتی که افتاده می‌گویم؛ از شعارهایی که دادیم و شنیدیم، از خیابان‌ها و کوچه‌هایی که زیر پا گذاشتیم و بارها از اول تا آخر و از آخر تا اولش را دویدیم، از گازهای اشک‌آور و از نفس‌هایی که کم می‌آمدند لعنتی‌ها. من یک‌نفس حرف می‌زنم و او فقط نشسته و گوش می‌کند. بدون هیچ حرفی، صرفا گوش می‌کند. هیجانی‌تر که می‌شوم، سرش را تکان می‌دهد و گوش می‌کند. بعد از این که حرف‌هایم تمام می‌شود، وقتی بلند می‌شود که برود، دستی به سرش می‌کشد و می‌گوید: راستی شماها دفتر خاطرات که دارید؟

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 16:39 توسط فهیمه

شاید هم یک روز بلند شوم بروم زل بزنم توی چشم‌هایش و بگویم که هی! می‌دانم که زندگی‌ات بدون من هم چیزی کم ندارد، میدانم که در فهرست دلتنگی‌ها و دل‌نگرانی‌هایت نیستم، میدانم که اطرافت پر از آدم‌های مهم، دغدغه‌های بزرگ‌ و اتفاقات فوق‌العاده است؛ اما ببین، هی، تقصیر من چیست که خواب‌هایم شکل تو اند؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 18:48 توسط فهیمه

همه‌ی دختران باید

شعری داشته باشند

که برای آنان نوشته شده باشد

حتی اگر لازم باشد برای این کار

آسمان به زمین بیاید.

 

ریچارد براتیگان

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 19:57 توسط فهیمه

کلمات، صرفا کلمه نیستند. کلمات، تعهدند؛ زنجیر پایمان میشوند، بار میشوند بر دوشمان. حتی برای یک جواب ساده، ما باید که در انتخاب واژه ها دقت کنیم. حتی اگر قرار است دیر شود، بگذاریم بشود دوست من، بگذاریم طول بکشد، زمان ببرد، خسته شویم حتی اگر، اشکالی ندارد. ما باید که برای انتخاب کلمه درست وقت بگذاریم، حذف کنیم، جایگزین کنیم، خط بزنیم، پاک کنیم و انقدر بگردیم تا واژه مناسب را پیدا کنیم. کلمات، وظیفه می آورند دوست من.

رونوشت میشود اول از همه به خودم.

+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 23:17 توسط فهیمه