هیچ شادیای ندارد
که ارزانیام کند!
به اعداد که رسید، بیخیالش شوید. به «هیچ یادت هست چند بار...»، به «این پنجمین دفعهایست که ...»، «آن سه مرتبهی آخر هم من ...»، «دو سِری دیگر هم به خاطر تو ...»، «برای یک بار هم که شده ...» ... رابطهتان به اعداد که رسید، فاتحهاش را بخوانید، خرمایش را پخش کنید؛ و بروید.
کسی که خواهر ندارد
هواشناسی نیست که بشود تشخیص داد هوای فلان روز آفتابی است مثلا یا ابری. حال و هوای آدم است دیگر. یک روزهایی را با خودت قرار میگذاری خوب شروع کنی، عهد میکنی به هرچه نخواستنی است بیمحلی کنی و اجازه ندهی افسار اخلاقت را در دست بگیرند. به نیمه های روز که میرسی، آخ، به نیمه های روز که میرسی، میفهمی نخیر، این هم یکی دیگر از آن روزهای لعنتی است. از همان روزها که منتظر نمیشوی ببینی میخواهند بگویند بالای چشمت ابرو هست یا نه، همین که کسی دهان باز کند کافی است، بی اینکه به حرفهایش گوش کنی، راهت را میکشی و میروی. از آن روزها که در تمام ساعتها و ثانیههایش بغضی هر جا که میروی مدام همراهت میآید و هر کاری میکنی بیخیال شود و برود پی کار و زندگی خودش، نمیشود، نمیرود. آب میخوری، نمیرود، لبخند میزنی، نمیرود، نفس عمیق میکشی، نمیرود. اصلا باید هر چه فحش است را نثار این روزها کرد. حداقل، اگر میشد فهمید کدام روزها قرار است اینطوری باشند، همراه خودت دستمال میبردی، مثل روزهای بارانی که چتر.
همان وقتی که اصرار میکردم «لطفا کسی چیزی به بابا نگوید» هم میدانستم دارم زحمت بیخود میکشم. حرفهای مامان نگرانش کرده، میآید که کبودی پایم را ببیند؛ هرچند هردو میدانیم کمطاقتتر از آن است که تحمل دیدنش را داشته باشد. هنوز از رنگ بنفش نگذشتهایم و به کبودی نرسیدهایم که چشمهایش را میبندد. چشمهایش را که باز میکند، برایش از اتفاقاتی که افتاده میگویم؛ از شعارهایی که دادیم و شنیدیم، از خیابانها و کوچههایی که زیر پا گذاشتیم و بارها از اول تا آخر و از آخر تا اولش را دویدیم، از گازهای اشکآور و از نفسهایی که کم میآمدند لعنتیها. من یکنفس حرف میزنم و او فقط نشسته و گوش میکند. بدون هیچ حرفی، صرفا گوش میکند. هیجانیتر که میشوم، سرش را تکان میدهد و گوش میکند. بعد از این که حرفهایم تمام میشود، وقتی بلند میشود که برود، دستی به سرش میکشد و میگوید: راستی شماها دفتر خاطرات که دارید؟
شاید هم یک روز بلند شوم بروم زل بزنم توی چشمهایش و بگویم که هی! میدانم که زندگیات بدون من هم چیزی کم ندارد، میدانم که در فهرست دلتنگیها و دلنگرانیهایت نیستم، میدانم که اطرافت پر از آدمهای مهم، دغدغههای بزرگ و اتفاقات فوقالعاده است؛ اما ببین، هی، تقصیر من چیست که خوابهایم شکل تو اند؟
شعری داشته باشند
که برای آنان نوشته شده باشد
حتی اگر لازم باشد برای این کار
آسمان به زمین بیاید.
ریچارد براتیگان
رونوشت میشود اول از همه به خودم.