همان وقتی که اصرار میکردم «لطفا کسی چیزی به بابا نگوید» هم میدانستم دارم زحمت بیخود میکشم. حرفهای مامان نگرانش کرده، میآید که کبودی پایم را ببیند؛ هرچند هردو میدانیم کمطاقتتر از آن است که تحمل دیدنش را داشته باشد. هنوز از رنگ بنفش نگذشتهایم و به کبودی نرسیدهایم که چشمهایش را میبندد. چشمهایش را که باز میکند، برایش از اتفاقاتی که افتاده میگویم؛ از شعارهایی که دادیم و شنیدیم، از خیابانها و کوچههایی که زیر پا گذاشتیم و بارها از اول تا آخر و از آخر تا اولش را دویدیم، از گازهای اشکآور و از نفسهایی که کم میآمدند لعنتیها. من یکنفس حرف میزنم و او فقط نشسته و گوش میکند. بدون هیچ حرفی، صرفا گوش میکند. هیجانیتر که میشوم، سرش را تکان میدهد و گوش میکند. بعد از این که حرفهایم تمام میشود، وقتی بلند میشود که برود، دستی به سرش میکشد و میگوید: راستی شماها دفتر خاطرات که دارید؟
شاید هم یک روز بلند شوم بروم زل بزنم توی چشمهایش و بگویم که هی! میدانم که زندگیات بدون من هم چیزی کم ندارد، میدانم که در فهرست دلتنگیها و دلنگرانیهایت نیستم، میدانم که اطرافت پر از آدمهای مهم، دغدغههای بزرگ و اتفاقات فوقالعاده است؛ اما ببین، هی، تقصیر من چیست که خوابهایم شکل تو اند؟
شعری داشته باشند
که برای آنان نوشته شده باشد
حتی اگر لازم باشد برای این کار
آسمان به زمین بیاید.
ریچارد براتیگان
رونوشت میشود اول از همه به خودم.
من
به تمام اتفاقات زندگی
دیر میرسم
هول میشوم
و چنان دست و پایم را گم میکنم
که پیدا نمیشوند هرگز ...
خودکارانه زیستن، پایان انسانی زیستن است: عادت هر روز صبح زود برخاستن – درست سر ساعت، سر دقیقه. سلامی به عادت نه از راه ارادت. چای به عادت. اداره. امضا. اتوبوس. آب. چای. زنگ در. کتاب خواندن. خرید؛ خرید به عادت. هرگز چیزی به اندازه عادت، نفرتانگیز نبوده است. نمازت را هم، هر روز با شعوری نو بخوان؛ با ارتباطی نو؛ با برداشتی نو. به آنچه میکنی بیندیش: عبادت چرا؟ سخن گفتن با آن نیروی لایزال، چرا؟ عادت، فرسودگیست. ماندگی. آب راکد. مرداب. تغییر بده! بیندیش و جابهجا کن! مگر هزار راه تو را به محل کارت نمی رساند؟ خب هر روز با اراده یکی از این همه راه را انتخاب کن. کمی دور، کمی نزدیک. کمی سخت، کمی آسان.
مشتری شدن، نوعی معتاد شدن است. فقط از یک میوهفروش خرید نکن. بگذار با تمام میوهفروشان سر راهت آشنا شوی. لااقل سلامهای تازه. معطر. نو. ضدعادت. آیا هرگز به پاسبان سر گذر سلام کردهای؟ سلام کن! احوالپرسی کن! بگذار با تو، زمانی، درد دل کند. مگر چه عیب دارد؟ اما نگذار به این کار عادت کنی ... نان: بربری. سنگک. مشهدی. تافتون. لولهای. لقمهای. لواش. جو. شیرمال. قزوینی. بهار. تنوع حلال. چرا باید با شنبه آغاز کنیم؛ آنگونه که انگار شنبهها رنگشان، بویشان و طراوتشان بیشتر از پنجشنبههاست؟
یک عاشقانهی آرام - نادر ابراهیمی
اتفاقی پیش رویتان سبز نشدیم
رد پایمان را دنبال اگر کنید
تاریخ مرورتان میشود
تا به یاد آورید
هر جوانهای
پیش از سبز شدن
مدتها
مدتها
مدتها
در خاک بوده است