تبليغاتX
از بعضی چیزها

همان وقتی که اصرار می‌کردم «لطفا کسی چیزی به بابا نگوید» هم می‌دانستم دارم زحمت بی‌خود می‌کشم. حرف‌های مامان نگرانش کرده، می‌آید که کبودی پایم را ببیند؛ هرچند هردو می‌دانیم کم‌طاقت‌تر از آن است که تحمل دیدنش را داشته باشد. هنوز از رنگ بنفش نگذشته‌ایم و به کبودی نرسیده‌ایم که چشم‌هایش را می‌بندد. چشم‌هایش را که باز می‌کند، برایش از اتفاقاتی که افتاده می‌گویم؛ از شعارهایی که دادیم و شنیدیم، از خیابان‌ها و کوچه‌هایی که زیر پا گذاشتیم و بارها از اول تا آخر و از آخر تا اولش را دویدیم، از گازهای اشک‌آور و از نفس‌هایی که کم می‌آمدند لعنتی‌ها. من یک‌نفس حرف می‌زنم و او فقط نشسته و گوش می‌کند. بدون هیچ حرفی، صرفا گوش می‌کند. هیجانی‌تر که می‌شوم، سرش را تکان می‌دهد و گوش می‌کند. بعد از این که حرف‌هایم تمام می‌شود، وقتی بلند می‌شود که برود، دستی به سرش می‌کشد و می‌گوید: راستی شماها دفتر خاطرات که دارید؟

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 16:39 توسط فهیمه |

شاید هم یک روز بلند شوم بروم زل بزنم توی چشم‌هایش و بگویم که هی! می‌دانم که زندگی‌ات بدون من هم چیزی کم ندارد، میدانم که در فهرست دلتنگی‌ها و دل‌نگرانی‌هایت نیستم، میدانم که اطرافت پر از آدم‌های مهم، دغدغه‌های بزرگ‌ و اتفاقات فوق‌العاده است؛ اما ببین، هی، تقصیر من چیست که خواب‌هایم شکل تو اند؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 18:48 توسط فهیمه |

همه‌ی دختران باید

شعری داشته باشند

که برای آنان نوشته شده باشد

حتی اگر لازم باشد برای این کار

آسمان به زمین بیاید.

 

ریچارد براتیگان

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 19:57 توسط فهیمه |

کلمات، صرفا کلمه نیستند. کلمات، تعهدند؛ زنجیر پایمان میشوند، بار میشوند بر دوشمان. حتی برای یک جواب ساده، ما باید که در انتخاب واژه ها دقت کنیم. حتی اگر قرار است دیر شود، بگذاریم بشود دوست من، بگذاریم طول بکشد، زمان ببرد، خسته شویم حتی اگر، اشکالی ندارد. ما باید که برای انتخاب کلمه درست وقت بگذاریم، حذف کنیم، جایگزین کنیم، خط بزنیم، پاک کنیم و انقدر بگردیم تا واژه مناسب را پیدا کنیم. کلمات، وظیفه می آورند دوست من.

رونوشت میشود اول از همه به خودم.

+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 23:17 توسط فهیمه |

در یک قرار دوستانه ساده خلاصه نمیشود

من

به تمام اتفاقات زندگی

دیر میرسم


+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 21:49 توسط فهیمه |

می بینمت

هول میشوم

و چنان دست و پایم را گم میکنم

که پیدا نمیشوند هرگز ...

+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 1:48 توسط فهیمه |

بعد، یک‌روزی، یک‌جایی، یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی تمام اتفاقات بد را به فال نیک می‌گرفته‌ای ...
+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 15:34 توسط فهیمه |

جمعه‌ها را تصور کن که تمام کرده‌ایم. بعد به آن می‌رسیم. شنبه را هم. دوست ندارم که شنبه‌ها را روز آغاز بدانیم. شنبه، عادت آغاز است نه شروعی مدلل. عادت، اراده را نابود می‌کند. عشق، اوج خواستن است؛ خواستن، اوج اقتدار اراده. عادت، بازداشت کارکرد اندیشه است. هرگز چیزی به اندازه عادت نفرت‌انگیز نبوده است. مارکس را اگر گهگاه محترم داشته‌ام، بیزارم از این که گفته است «روزی خواهد رسید که انسان، همه کارهایش را به عادت خواهد کرد».

خودکارانه زیستن، پایان انسانی زیستن است: عادت هر روز صبح زود برخاستن – درست سر ساعت، سر دقیقه. سلامی به عادت نه از راه ارادت. چای به عادت. اداره. امضا. اتوبوس. آب. چای. زنگ در. کتاب خواندن. خرید؛ خرید به عادت. هرگز چیزی به اندازه عادت، نفرت‌انگیز نبوده است. نمازت را هم، هر روز با شعوری نو بخوان؛ با ارتباطی نو؛ با برداشتی نو. به آنچه می‌کنی بیندیش: عبادت چرا؟ سخن گفتن با آن نیروی لایزال، چرا؟ عادت، فرسودگی‌ست. ماندگی. آب راکد. مرداب. تغییر بده! بیندیش و جابه‌جا کن! مگر هزار راه تو را به محل کارت نمی رساند؟ خب هر روز با اراده یکی از این همه راه را انتخاب کن. کمی دور، کمی نزدیک. کمی سخت، کمی آسان.

 مشتری شدن، نوعی معتاد شدن است. فقط از یک میوه‌فروش خرید نکن. بگذار با تمام میوه‌فروشان سر راهت آشنا شوی. لااقل سلام‌های تازه. معطر. نو. ضدعادت. آیا هرگز به پاسبان سر گذر سلام کرده‌ای؟ سلام کن! احوالپرسی کن! بگذار با تو، زمانی، درد دل کند. مگر چه عیب دارد؟ اما نگذار به این کار عادت کنی ... نان: بربری. سنگک. مشهدی. تافتون. لوله‌ای. لقمه‌ای. لواش. جو. شیرمال. قزوینی. بهار. تنوع حلال. چرا باید با شنبه آغاز کنیم؛ آنگونه که انگار شنبه‌ها رنگشان، بویشان و طراوتشان بیشتر از پنجشنبه‌هاست؟

یک عاشقانه‌ی آرام - نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 17:13 توسط فهیمه |

 از خوشبختی‌های هر آدم است داشتن دوستی که در یک بعدازظهرِ همینجوریِ اتفاقی، راهش را کج کند و بدون قرار قبلی بیاید دیدن آدم. سرزده، ناگهانی، درست وقتی که انتظارش را نداری، فکرش را نمی‌کنی. فرقی هم نمی‌کند که چقدر باعجله و کوتاه باشد، طوری که حتی با نصفه و نیمه گفتن جمله‌ها باز هم وقت خداحافظی ببینید یک عالمه حرفِ نزده باقی مانده ... ناب‌تر از تمام دیدارهای از قبل تعیین شده‌مان، ناب‌تر از همه  آن لحظاتی که با هم بوده‌ایم و کافه‌نشینی کرده‌ایم و خرید رفته‌ایم و مهمان بوده‌ایم و مهمانی داده‌ایم، 5 دقیقه‌ای بود که سرزده آمدی. و من چقدر ممنونم، چقدر خوشحالم که تو هستی.

 

+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 18:35 توسط فهیمه |

 ما

اتفاقی پیش رویتان سبز نشدیم

رد پایمان را دنبال اگر کنید

تاریخ مرورتان می‌شود

تا به یاد آورید

هر جوانه‌ای

پیش از سبز شدن

مدت‌ها

مدت‌ها

مدت‌ها

در خاک بوده است

+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 14:13 توسط فهیمه |